قسمت دوم آوای خواب (فرشینه)

محمدرضا جانباز قصه دارامون

روی دار قالی دخترکی کوچک، دلش آغوش پدر می خواهد اما، پدر او تازه به جنگ رفته است، مدتی ست که خبری از او ندارد. بالای بلندی های قالی سرک می کشد. مادر قول داد که امروز حتما پدر می رسد. اما خورشید نخی هم می خواهد غروب کند و باز هم پدر نیامد… با صدای زنگ گوشی اش از خواب می پرد. زمانو مکان برایش گنگ است. فرشینه 
پدر همچنان خواب است.  دوباره به سمت دار قالی بر می گردد و آرام مشغول بافتن می شود. دخترک ایل، خوشحال از باز گشت او به دستانش نگاه می کند. می خواهد ببیند پدر را کجای این دشت قالی نشان طرح میزند. اما گلابتون قصد دیگری دارد. در انتهای دشت، جایی که دیگر امیدی نیست برای دیدن پدر، سنتوری بزرگ را شروع به بافتن می کند. پدرش باید در دنیای فرشینه ها بتواند بنوازد. پدر حق دارد در آنجا روی پاهایش قدم بزند و از کوه و دشت بالا برود. کاش پدر بتواند یکبار دیگر گلابتون را با آن موهای فردارش روی شانه اش بگذارد و تا نزدیک چشمه ی خاتون ببرد .

-دلتنگی:
صدای فلوت می آید. نوایی که مادر زمان دلتنگی می نواخت تا غصه های درون سینه اش پنهان شود.گلابتون قالیچه با تمام کودکیش می داند که مادر غمگین است. زیر درخت سرو کوهی می نشیند و پاهایش را درون سینه اش پنهان می کند. دخترک قالیچه  نشین می داند که گلابتون قصد ندارد حالا حالا ها پدر را درون قالی دعوت کند.

-یک قلب برای هزاران نفر:
با صدای نجوای محمدرضا به سویش باز می گردد امشب از آن شب هایی ست که پدر حال خوشی ندارد هزیان می گوید. گاه اسم مادر را می برد و گاه به یاد دوران جنگ هراسان می شود داروهایش تمام شده است و هر لحظه امکان حمله های عصبی پدر می رود. مرد مهربانش با آن قلب دریایی اش وقتی با غول جنگ در می افتد ممکن است به هر کسی آسیب بزند اما برای گلابتون فقط سلامت پدر مهم است وقتی می بیند پدر با فریاد اسم دوستان شهیدش را صدا می کند می فهمد اوج در ماندگی پدر رسیده است. شاید سالیان سال از جنگ بگذرد اما اثرات آن همچنان گریبان گیر جوانان دیروز است . کسانی که از جان خود گذر کردند تا ذره ای از خاک و ناموس و اعتقادشان به دست دشمنان نیوفتد. گلابتون می داند نبود داروها میتواند چقدر ترسناک باشد ولی چاره ای نبود. دستش تنگ تر از ان است که بتواند حتی ذره ای از آن ها را تهیه کند.پدر را محکم در آغوش می گیرد و سعی در مهارش دارد. پدر یا زهرا گویان فریاد می زند. ضربان قلب پدر آنقدر شدید است که گلابتون می ترسد هر لحظه قلبش، سینه اش را بدرد و از حرکت باز ایستد.  انگار به جای قلب صدها نفر می تپد.آرام آرام بدن تب دار و مریضش درون دستان کوچک گلابتون لمس می شود.

جنگ قصه دارامون

محمدرضا تا آخرین لحظه ی هوشیاری یا زهرا می گوید: چه صحنه هایی دیده که اینگونه روحش آزرده و یاغی می شود. یکی از دوستان و همرزمان پدر تعریف کرده بود که در یکی از عملیات هایشان دشمن به آنها شبیه خون زده است، اکثر بچه های عملیات را قتل عام کرده بودند و یکی از دوستان صمیمی محمدرضا که از قضا تازه داماد بود، خودش را جلوی او می اندازد تا از خطر بگریزد و از چهارصد نفر گروهان فقط پانزده نفر بر می گردند. پدرش با دیدن جوانهای زخمی که تانک از روی بدنشان می گذشت تا بمیرند شوک زده توسط دیگری به پشت خاک ریز کشیده می شود. اما می گفتند تا مدتها ذهن  پدر صدای فریاد و کمک خواهی آنان را برایش باز پخش می کرده. محمدرضا بعد از مدتی در یکی از عملیات ها قطع نخاع شد و خانه نشینی باعث شد روحیه ی بیمارش او را  گاهی به این باور برساند که جنگ همچنان هست و هنوزم دوستانش فریاد می کشند. این داستان همیشه همین گونه پایان می یافت، رزمنده ای که پای رفتن ندارد ولی مغزش به جای او می دود.هر بار که به پدر می نگریست دلش برای غریبی شان شیون سر می داد. تا ساعت ها پدر اسیر رویای امروز و واقعیت دیروزش بود، در اوج نا امیدی وقتی تماسی از طرف دفتر فروش قالی های دست باف(دارامون)  را دید ته دلش نوری کم، شروع به سو سو کردن کرد قطعا آخرین قالی هم فروش رفته بود.

تلفن گلابتون

با  دنیایی از تردید به تماس پاسخ داد. گلابتون با شنیدن رقم فروش قالی دلش مالا مال از امید شد. می توانست تا چند ماه بدون استرس داروهای پدر را فراهم کند. شاید هم بتوانند چند روزی را بیخیال قالی بافتن شود و با پدر به ایل باز گردند تا  آب و هوایی عوض کنند. از قالیچه صدای فلوت واضحتر به مشام می رسد، وقتش رسیده برای خاتون فرشینه  هم محمدرضا را طرح بزند. شاید مادر هم در  دنیای فرشینه ها با دیدن پدر آرام شود.شروع به بافتن مردی بلند قد می کند که با لباس های خاکی رنگش از انتهای جاده می آید. پدر در راه خانه است.  قطعا هیچ خبری هیجان انگیز تر و امید دهنده تر از این نیست. فرشینه فرشینه  فرشینه  فرشینه  فرشینه  فرشینه  فرشینه 

-در میان دشت:
از مینی بوس به سختی پیاده می شود و پدر با کمک چندین مرد می تواند روی صندلی چرخ دار بنشیند. خودش هم می داند تا انتهای راه نمی تواند با این صندلی حرکت کنند. چادرش را به کمرش می بندد و جلوی پاهای پدر
روی زمین می نشیند. دستان مهربان پدر را نوازش می کند. لبخند پدر را که می بیند می گوید: می خوام خودمو محک بزنم. بیا کولت کنم ببینیم کی پر زور تره ها بابا؟  اگه من زورم بیشتر بود که برام باید یکی از اون شعرای خوشگلتو بخونی اما اگه نشدم متاسفانه باید برام شعر بخونی جون بگیرما گفته باشم.محمدرضا دلش نمی خواهد باری روی شانه های دخترکش باشد. این روزها گلابتون بیشتر از همیشه درگیر اوست. دخترکش وقت سامان گرفتنش رسیده و خواستگارانش کم نیستند. اما دخترکش هر بار با بهانه ای  جواب رد می دهد.

محمدرضا جانباز قصه دارامون

-می گم، اگه شوهر می کردی الان دامادم بهت کمک می کرد.
گلابتون سعی می کند بخندد هر چند غیر واقعی و سخت.
-اها می خوای از همین اول ازش بیگاری بکشیم. نخیرم دلم می خواد خودم بابامو بذارم روی پشتمو ببرم. بیا، ببین من بچه بودم روی شونه هات چه کیفی می کردم و خیلی آرام پدر را روی کولش بلند می کند.

admin
ارسال دیدگاه