شکوفه‌ی صبر قسمت اول

شکوفه صبر دارامون

-توکل:

مضطرب از آژانس پیاده می شوم، حکمت این جا بودنم را نمی دانم اما به قول پیرمرد مهربانم( حتما حکمتی دارد اینجا بودنم.) برگه ی آدرس را بار دیگر نگاه می کنم و به تابلوی سر در خیره می شوم . آنقدر برگه را محکم میان دستانم نگه داشته بودم که بخش اعظم آن مچاله شده است. عملا توضیحات ناخواناست. فقط نمایی از  مُهر منحوس پایین برگه، اسم خانم ریحانی رییس زندان پیداست.  راننده که دودل بودنم  را شاهد است، بلاخره به صحبت می آید. نخ نخ 

-دخترم با نگاه کردن مشکلت حل نمی شه برو توو، توکل کن درست می شه بابا جان . منم برم دنبال دخترای دیگه تا برسونمشون شب شده بابا برو، خدا به همراهت….

آرام پیاده می شوم. هنوز هم باورم نمی شود به اینجا رسیده باشم درون قلب و مغزم دعواییست و هر کدام بلند حرف خود را می زنند.

-غریبه ای آشنا:

با شنیدن صدایی از پشت سرم، چنان وحشت زده می شوم که صاحب صدا دستانش را بالا برده و با لهجه ی غلیظ مشهدی می گوید:

-یا تمام امامزاده ها، دختر چته جن که نِدیدی قلبُم اومد پایین.

به قدو بالای کوتاه و جثه ی ریزش نگاه می کنم؛ به روسری سبز رنگش که عجیب زیبا صورتش را قاب گرفته و به دستانش که پر است از نخ های رنگارنگ،زمانی دیدن نخ ها مرا به وجد می آورد. زمانی دلم غرق شدن در میان نخ ها را می خواست، زمانی دور که برایم سرشار است از خاطرات خوش قالی بافی ،هیاهو های دخترکان و صدای دل انگیز کوبش شانه به قامت استوار دار قالی….

دخترک باز چشم و ابرویی برایم می آید و با خنده می گوید:

-ایجور که تو مورِ وِجَب زدی نِصفُم آب رَف. اگه باز جیغ نِمِزِنیو باز وحشی نِمِری بوگوم که راهِ سد کِردی یا برو توو یا برو کِنار که مو بروم توو، قبل ایکه خانم صادق زاده بیه مورِ بوخوره بِرِیِ دیر کِردنوم…

در عجبم از دخترکی که انگار مرا کامل می شناسد و خوی غریبگی ندارد. داخل که می شود باز می گردد که در را ببندد و دوباره به من نگاه می کند که قصد حرکت ندارم.

-موگوم قیافت به خولا که نوموخوره، گدایم که فک نوموکونم بِشی، با اینجا کار دِری یا در بِبِندوم، اگه هم حاجت دِری، دو تا چهار راه بالاتر حرم امام رضایِ، خلاصه با نگاه کردن به مو یا ایی در حاجت نمی گیری.

نفس نمی گیرد تا من هم حرف بزنم. با شرمساری و خجالت برگه را نشانش می دهم. باز هم با لودگی برگه را می گیرد و زیر و رویش می کند. با دیدن مهر بزرگ پای برگه ناگهان چهره اش در هم می رود و یک قدم به سمتم بر می دارد، انتظار دارم مثل تمام مردم عادی به من پوزخند بزند و یا بی تفاوت از کنارم گذر کند، معادلاتم بهم می ریزد وقتی  ناگهانی مرا محکم در آغوش می کشد و با صدایی پر بغض می گوید:

– الهی بمیروم برات بوگو چرا حیرونی بیا بیا که خوب جایی فِرِستِدَنت.

در اوج حیرت من زار میزند، مطمئن می شوم  این دخترک قطعا دیوانه است.

مرا همراه خودش به داخل می کشد.

-شروع راهی نو:

پشت سر او در حال حرکت هستم البته عملا او دارد مرا می کشد و من  برای جلوگیری از افتادنم هم پای او قدم بر می دارم. از حیاط کوچک که رد می شویم ناگهان چشمم به درخت خشک کنار راه پله ها می افتد، تنهایی از سرو روی درخت گیلاس می بارد انگار او هم مثل من امیدی به فردایش ندارد.

درخت دارامون

-بفرمایِن، اییَم اتاق خانم صادقیِ که باهاش کار دِری. برو توو که تا کارِت تِموم بِره وقت نماز مِشه ها اوو وَخ باید تا بعد نماز و نهار صب کنی. نوچ برو توو دیگه دخترجان.

من قبل ترها وقتی نا امید در گوشه ی سلول افتاده بودم  به خودم قول دادم اگر روزی فرصتی برای زندگی یافتم با چنگ و دندان برای زنده بودن و خوب زندگی کردن بجنگم، قطعا این همان فرصتی بود که  خداوند به من درست یک روز قبل از اعدامم داده بود. خداوندی که درست پایِ چوبه ی دار دستانم را گرفت. من به همه ثابت می کنم لیاقتش را داشتم. لیاقت زندگی کردن را….

-آشنایی :

مقابل خانم صادقی نشسته ام،  درست از  زمانی که داخل اتاق شده ام تا الان دخترک مانند سشوار در حال سرو صدا ایجاد کردن است. در یک لحظه با صدای محکم خانم صادقی ساکت می شود و کمی بعد ریز ریز می خندد.

-سمانه، ساکت میشی یا بفرستم پی نامزدت بیاد ببرت دوباره، دختر جان با هزار و یک قسم برگشتی اینجا بازم که زیپ دهنت باز مادر…

سمانه، دخترک ریز نقش مشهدی با خنده هایی ریز می گوید:

-الهی دورت بگردوم خودوم. قربون ایی مادر گفتنت بروم مو. آشتی کِردی با مو؟

دستانش را نمادین روی دهانش می گذارد و با اشاره ی چشم هایش به سمت من می خواهد چیزی بگوید که با جمله ی  بلند(لا اله االا لله ) خانم صادقی پا به فرار می گذارد.خانم مسنی که روبروی من نشسته است؛ همان صادقی نام  معروف است؛ که رییس زندان بیشتر از صد بار در مورد او برایم حرف زده بود. زنی در آستانه ی ۶۰ سالگی که ۱۵ سال است این تولیدی خاص را راه اندازی و اداره می کند. زنی با گذشته ای مبهم و دردناک، تنها چیزی که از گذشته او  می دانستم این بود که او هم مثل من  مدت زمانی را در زندان، در بند متهمان به قتل زندانی شده بود. آن هم به جرم قتل همسر و دخترش نگار. اما درست زمانی که از عدالت انسانها و شواهد دروغی بریده بود خداوند به کمک او می آید. خداوندی که برای من سنگ تمام گذاشته بود، به او هم زندگی بخشیده بود.

-فرصتی برای جبران

خانم صادقی بعد از آزادی دست به کار می شود تا تمام زندانیان بی گناهی که از مردم فراری اند را زیر چتر خودش نگه دارد. به آنها یاد  می دهدچگونه فرش ببافند. چگونه خودشان را نخ به نخ به قالی وصله کنند. یادشان می دهد که انسانند و آرزو هاشان را در قالب فرش ببافند. به قربانیان نگاه زهر آگین  مردم حس داشتن مجدد را می آموزد.

خلاصه از او زیاد شنیده بودم.

-خب دخترم، نگفتی از کدوم بخش معرفی شدی؟

مضطرب نیستم چون او هم درد مرا کشیده است اما ته دلم برای خودم می سوزد. دخترکی درون سینه ام می گرید..

– از بند اعدامی ها اومدم . دیروز چند دقیقه قبل اعدام تونستن از قاتل اصلی اعتراف بگیرن و بی گناهیم ثابت شد. خانم ریحانی لطف داشتن و شما رو معرفی کردن به خاطر استعدادم توی قالی بافی، اینم نامه اشونِ

با لبخند به نامه ی مچاله نگاهی می اندازد و به صورتم خیره می شود….

admin
ارسال دیدگاه