آوای خواب قسمت اول

جانباز داستان آوای خواب قالی

محکم مثل کوه: دستانش می لرزید اما محکم شانه را به گیسوان قالی می کوبید. آنقدر امروز برایش سخت گذشته بود که دیگر دلش برای گلابتون داخل قالی نمی سوخت. هراسان و خسته بود اما همین که آن دستگاها می گفتند پدر می تواند باشد کافی بود. دلش پدر را می خواست به هر قیمتی. پدر با تمام کمبود های تنفسی اش که یادگاری های دفاع از اعتقادش بود،  با تمام نواقص جسمی که داشت کوه بود برای او. می دانست که دیر یا زود رفتنی می شود. اما باز هم برای یک لحظه دیدنش و بودنش جان می داد، دقیق یاد نداشت که چند وقت است، آرزوهایش را روی قالی طرح می زند. اما می دانست که پول فروش این قالیچه های دست باف  می تواند کمکی باشد تا داروهای کمیابش را بخرد. صدای خس خس سینه ی پدر که بلند شد دست از سر گلابتون قالی برداشت، دخترک غمگین قالیچه، هم به پدر می نگریست. شیر اکسیژن دستگاه را باز کرد تا کمی هوا به ریه های مرد ایل نشینش برسد. پدر همیشه لبخند به لب داشت اما اینبار  چشمان پدر به او لبخند می زد محمد رضا هم می دانست بنیان قامت دخترکش در حال لرزش است. دست برد و گیسوان پریشان دخترش را نوازش کرد. گلابتون آرام سرش را روی شانه ی پدر گذاشت تا دمی بوی بهشت را از پیراهن یوسفش بشنود.کمی که صدای خس خسش کمتر شد، محمدرضا ماسک اکسیژن را کنار گذاشت. دار قالی

_شده رویایه کسی باشی و آخر بروی ؟

بد گرفتارِ  کسی باشی وآخر بروی ؟

ناامیدی نکنم من که گرفتارِتوأم

شده عاشق بشوی از دلِ مجنون بروی؟

شده در لحظه‌ی رفتن دلت آشفته شود؟

دلِ آشفته بگیری دلِ پرخون بروی؟

شده دنیای بزرگِ همه امیالت را

پشتِ احساسِ غروری بگذاری بروی؟

من که آواره شدم کوچه خیابان گردم

شده با قلبِ شکسته دلِ پر خون بروی؟

پدر بار دیگر لبخند می زند و با دستان نحیفش گیس های گلابتون را نوازش می کند. می خواند تا دخترک  بپذیرد رفتنش را و شاید هم لحظه ای آرام شود.

گلابتون این شعر را از بر است نوایی که پدر همیشه با سنتور می نواخت و صدایی که همیشه درون سرش غوعا می کرد این شعر بود. بلافاصله با حسرت می خواند:

-تو که در ظلم و شکنجه شهره‌ی آفاقی

شده دردِ منِ مظلوم تو بدانی بروی؟

درد تا آخرِ این یک نفسم جا دارد

شده با یک نفسِ مانده به مجنون  بروی؟

پای رفتن که نباشد دل تحصن بکند

شده با قلبِ شکسته دلِ ویرون بروی؟

یاد آن روز کنار اطلسی ها خوش باد

گفتی آخر بروی با دلِ داغون بروی

یا تو بیرحم ترین حادثه‌ی تاریخی

یا که تقدیر چنان است که بی من بروی

محمدرضا هم از حاضر جوابی دخترکش، قهقهه سر می دهد کی وقت کرد این گونه بزرگ شود و از پدر،طلبکار؟!

باز هم پدر است که سکان شعر را به دست می گیرد

-شب به شب داخلِ قلب و دلِ من بلواییست

هی بگویم تو بمان یا که بمیرم بروی

میشود پیشِ دلم امشب و اینجا مانی

صبح تنم را گرو خاک کنی و بروی و  بروی…

گلابتون دوباره با اعتراض می خواند

-آخر از بختِ بدم پیشِ تو ظالم چه کنم؟

هی بگویم تو بمان هی تو بخواهی بروی

(شاعر فاطمه داودی)

با خواندن آخرین بیت هر دو سکوت می کنند و به دار قالی خیره می شوند جایی که دخترک ایل نشین در میان کوه و دشت گوسفند ها را به چرا برده و باد در میان موهایش می رقصد.

-میگم چقدر خوبه که مادرت بهت یاد داد چطور نقش بزنی. من بهت افتخار می کنم. چقدر مادرتو، داخل این قالی خوشگل نقش زدی انگار زنده است دار قالی دار قالی

مادر دختر قالی باف

قالیچه ات

تمام حواس گلابتون معطوف قالی می شود و با حسرت آه می کشد: بهش قول داده بودم یه روز که قالی باف خوبی شدم و تونستم هر طرحی رو زنده کنم روی قالی، یه دختر نقش بزنم که مثل مادرم و خودم نماد ایل باشه و هدیه بدمش به تو، اما تو هر وقت حالت بد می شه توی اوج تنهایی هام ، منو اذیت می کنی و بهم یاد اوری می کنی قراره بری. من دلم می خواد قالیچه طول بکشه؛ تموم نشه تا مجبور باشی بمونی برای دیدن مامانم توی قاب فرشینه.

دلم می گیره که اومدیم شهر و دیگه توی کوچ نیستیم. دلم تنگ شده برای  طبیعت، برای  بوی تند بومادران و  عطر دلنشین چای کوهی با آتیش.. اما این نبودنمون ارزش داره به اینکه اینجا داروهات در دسترس. شاید خوب شدی یا دلت نیومد منو وسط یه دنیا دلهره بذاری بری. شایدم با هم توی دنیای عجیب غریب دار قالی گم شدیم ها بابا؟مگه نه؟! اصلا بیا کنارم بشین و برام نقشه ی قالی رو بخون  تو که حرف می زنی من دلم قرص می شه بهت.

وقتی صدایی از پدر بلند نمی شود به چشمان خسته اش که خواب اند خیره می شود. دارو ها امانش را گرفته اند. در دنیای بی خبری به سر می برد پدر.

مرد میدان جنگی که بعثی ها را از خرمشهر بیرون راند  و چندین روز نخوابید حالا نمی تواند در کنار تنها دخترش بیدار بماند. گلابتون در آغوش مریض پدر پنهان می شود و آسوده به خواب می رود حتی لحظه ای حاضر نیست او را از دست بدهد و چقدر سخت  است دخترکی این چنین پدری را نداشته باشد. اشک هایش دانه دانه از چشمانش سرازیر می شوند.

admin
ارسال دیدگاه